دلنوشته

IMG_20150621_150800

چشمای سیاه و گردش پی چیزی میگرده

دور وبرم رو نگاه میکنم

ازش میپرسم:

اینو …؟این یکی……..؟

فهمیدم،حتما اینو میخوای…..!

 

ته ته های چشمش اشگ نشسته،تو اون گردی سیاه.

بغض سنگینشو قورت میده وتو چشای من به جستجو میپر دازه.

راستش توان اون همه پرسش رو ندارم

طاقت این همه بار سنگین رو ندارم

توی قلبم یه چیزی داره سنگینی میکنه

یه چیزی از جنس اونی که تو چشای سیاه وگردشه.

سرم رو پایین میندازم،

حالا

توچشای منم پرده پرده اشک جمع میشه

بغضم میشکنه

خجالت میکشم از اینکه نگاش کنم

دستشو دور گردنم حلقه میکنه

با چشاش، چشمامو جستجو میکنه

………..

حال، خوب میدونم چی میخواد

 

……..

چیزی رو میخواد که نمتونم حالا حالا ها بهش بدم و شاید هرگز

و اون چیز

نه عروسکه

نه

تخت و کمد

نه پارک وسرسره و شهربازی

نه بستنی و آلوچه

نه فیلم و کارتون…..

اون امنیتی میخواد که از آغوش مادر میتونه بگیره

اون خنده ی بی وقفه میخواد

دست نوازشی همیشگی، بی ترحم

اون دلش….

مامان میخواد.

 

زهرا بناءساز

پ.ن: نوشته ها بر اساس تجربیاتِ نگارنده از شرایط سختی بوده که کودکان در آن زندگی می کرده اند.

با که میجنگی؟

با خودت؟

با من

با معلمت؟

با خاله هایت؟

با که می جنگی؟

هنگامی که کشان کشان تو را می کشند کف خیابان برای آنکه تو نیز به گدایی بروی

تو آن زمان به سوگ مادر نشستی

مادری که مستی هایش را به تو ترجیح داد،  به رفتن هایش

و پدر

چه نقش مهمی در زندگی ات داشت

تمام روزهای کودکی ات بی او سپری شد

او در زندان

تو در پارک، سر چهارراه و مادر به سوی مقصدی نامعلوم

شاید حق با تو باشد

تو اصلا نباید به سوگ او می نشستی

تو مگر مادر داشتی

تو مگر محبت او را دیده بودی!

مگر یادت می آید حتی برای یک بار

دست مهربانیش موهای سیاه چون بخت کودکی ات را وازش کرده باشد؟!

تو سالها پپیش از این در سوگ او نشسته بودی

در کوچه پس کوچه های دروازه غار

در پارک خواجوی کرمانی

هنگامی که دوچرخه ی بی صندلی و بی پدال بچه های فامیل را دزدکی سوار می شدی.

با که می جنگی؟

با کدام خاله؟

خاله هایی که هر کدام، پی لجبازی ات ماندند.

دلم برایت ریش می شود

با که می جنگی با  خودت؟

یادم می آید زمانی که گفتم.

مادرت فوت شد

سعی می کردی گریه کنی

آنقدر با خودت نیز جنگیده ای که

 مهربانی را

و محبت را

در لالوی دلت گم کرده ای

 حتی نتوانستی برای مادرت

اشک بریزی

و من به جای تو

بر درد بی مادری ات گریستم.

با که می جنگی؟

با من؟

با معلمت؟

با خاله ها؟

من که کنار توام

من که تو را کشان کشان کف کوچه نبرده ام برای آدوری!

زهرا بناءساز

پ.ن: نوشته ها بر اساس تجربیاتِ نگارنده از شرایط سختی بوده که کودکان در آن زندگی می کرده اند.

یک طرف تو افتاده ای گرسنه

یک طف مادرت افتاده است گرسنه

و نفس های آخر را می بلعد و جان می دهد.

یک طرف تو افتاده ای گرسنه

یک طرف مادرت افتاده است بیمار

و در میان شما مردی است که نه برای تو پدر است و نه برای مادرت ، همسر

یک طرف تو افتاده ای گرسنه

یک طرف مادرت افتاده است بی نفس

و در میان شما مردی است که مادرت را دفن می کند، بی آنکه شناسنامه اش را باطل کند.

یک طرف تو افتاده ای گرسنه

یک طرف مادرت پوسیده زیرخاک

و در میان شما شاید تنها HIV مانده باشد.

زهرا بناءساز

پ.ن: نوشته ها بر اساس تجربیاتِ نگارنده از شرایط سختی بوده که کودکان در آن زندگی می کرده اند.